طلعت
بردندم.
او بود.
برگشتم .
رفته بود.
پلک
باز هم دو چشمم باز بود
وه
نمیدانم چه بود!!
شرر شولا شهابی بود
تابان ؟!؟
ثمین سرما سرودی بود
غران؟!؟
قدر پلکی سوی چشمم را ربود.
*************
باز هم دو چشمم باز بود.
آه افسوس
بازم فقط من بود.
بازم
فقط
من
بود.
بن بست
خدای کوچه بن بست من مجنون صدایم کرد.
که ای
پوسیده همسایه
تو ای
مجنون آواره
در بن بن بست دنبال چه میگردی؟
چه میخواهی؟
برو برگرد دیوانه .!!!
خدایم
لیلی افسانه هایم
مرا از قصه هایش بی سبب راند.
***********
کنون مجنون مجنونم
ولی
لیلا ندارم.
اثیری
در تنگنای بودن،
احساسمان چه بچه گانه بزرگ میشود.
**********
تو
زیباترین
تجسدِ ادراکِ اسارت،
در وهم ِشدن،
در گسترۀ نبود ی.
فقط ببین
گفتم:
بیا ببین.
ما همرهان قسم خورده
اذل کِشته
ابد کُشته
من و تنهاییم،
ما را ببین... .
بیا ببین
چگونه
__ رنج ِجبرِ جمعه های انتظار،
لحظه هایِ بی قرارِ بی شمار،
رنگ زرد عاشقان بی مزار،
حکم سنگٌ قلبِ سردِ رود روزگار__
برده ام به جنگ تن به تن
به این قمار.
********
باختم.؟
********
باز گفتم:
قد ثانیه
- کمی درنگ کن -
ببین .
ببین سیاه چشم بی وفا.
مرا ز نازورنج تو بهانه ها ست
به راه کوی تو
به منزلت،
حریم،
حریم قصه ها، فسانه هاست .
- کمی درنگ کن -
این دم آخری که خسته و
شکسته ایم
که زخمها به دست وپا
به انتظارِ روزنی نشسته ایم،
ما دو روح خسته را چون نگاه اولت
با نگاه چشم جان خود نظاره کن .
نوازشی.
نوازشی.
نوازشی...
****
آمدی.
رفتی.
نفهمیدم نمیدانم چه دیدی
زانکه دیگر "ما" ز ما دل کنده بود.
نه دیگر
منِ ِتنها ، من ِمن بود.
نه تنهایی،
تنهاییءِ تنهایی.
آیا
" به خود وفادار میمانم
آیا؟
یا راهی سخت تر برمیگزینم."
***
به خود بی وفا میمانم
آیا ؟
یا راهی ساده تر برمیگزینم.
وفا تلخ است.
گناه سفید
نه مرهمیست
بر زخمهای براماسیده سکوت
دست فریاد،
که کهنه رنجیست
در کاسه مفاصلمان
به خون خیسیده ِ
به جان فهمیدهِ.
***
بهار در نگاه اول
زیبا بود.
که گرم -
مرگِ سبزیست
بر حیاتِ سفیدِ زمستان.
بر
گناه ِ
سفیدِ
زمستان.
...
دارم خودمو میخورم.
گوشتم مزه سگ میده.
سگ وفادار بود.
وفا تلخ است!
تلخ زیباست.
زیبا رفت، گذشت.
گذشته تاریک بود.
تاریک نقطه شد.
نقطه من بود.
من تلخ است.!
او
بیستهفتسالگی
زاده عشقم یا گناهش ؟
از عشق خسته ،
به گناه آلوده.
کیست در انتظار مبارکباد وشادباش عشقی یا گناه عشقی که منش ثمر بود؟
من زادم !
شادباش گویید بر مرگم!
اتفاق
نیم سیب حوا
صبحت بخیر.
دیشب ،
برایت ز آسمان ، هزارها،هدیه ها، ستارهایِ آسمانی خواستم.
- برایت
که میدانم که میدانی،
کی - کجا- در کیستی.-
تا صبح،
به آسمانی ز نور ماه - روشن - خیره بودم.
افسوس بودم.
اکنون
- نمیدانم هوا روشن ز نور ماه یا خورشید است -
لیک
نیک میدانم:
این آخرین هدیم برایت بود.
ماهِ آسمان ولی،
در میانِ کهکشانِ آسمان ولی،
منکِرِ ستارها
در انتظارِ اتفاقِ مرگِ اتفاق بود.
میروم در خلوتِ پر حجمِ تنگم
با خودم تنهایِ تنها
بی قفس
رویا بمانم.
آن اولین حرفم سلامم بود
این آخری حرفم ، کلامم:
نیم سیب حوا
صبحت بخیر.
سرپناه
میدانم.
آنجا
در پس رگبار سم اسبان سفیدی که از صحرا گذشتند
زنده کوهیست
که سنگش
روزی تا ابد
نشانه من خواهد بود.
دیوار
زمانم پر شده از دیوارهای غریبی
که از آسمان بر زخمهای کپک زده ام می بارد.
دیگر چیزی از استخوانهایم نمانده.
و تو هنوز
می بالی
که می نالی.
نه رفتن من چاهها را شست
ونه خورشید تو.
تا کی میدانم که زمان تاریک است!
نشانه
روی تخت بیمارستان
می گذارم.
چون سمندش کز کمانش
سوز می خواهد.
بر مزار چشم خورشید نگاهش
کور می خواهد.
کورسو کرسا،
زیر زنگار زبون این زمان زشت،
اَلاههِ می خواهد.
لیک میدانم،،،
گرمی سیمینبر سیب سفید روستایم
بهشت،
نغمه ساز سردی دستیست دردستانم چو
خشت.
آخه چرا
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برایش ،که صدای بالهایم را نشنید
بسترم تن عریان زمین شد.
انگاه که من٫
چشمان سیاه را
برای دیدن شب بستم.
شرم حضور نان فریب
چشمانش از درون آینه مرا صدا زد
بی انکه بخواهم
و
بدانم.
ترس شدن
شهامت بودن.
لبانم گرم عشق بازی
و دستانم حصیر زمان را بدوش می کشیدند
وفریاد را به خاک.
پرنده ای در ذهنم لانه می ساخت
برای جفت ندیده اش.
و من ندانستم
- فریادزمین قلب کوچک ماهیم را لرزاند-
که نبودم.
چشمانش از درون اینه کسی را صدا زد.
کسی شد
بی آنکه بخواهد
و
بداند.
دستانم در حجم سیاه و سفید ذهنم گم شدند
وچشمانم بوی فریب را چشیدند.
پیکرم بوی فرهاد می دهد.
وهیچ کس ندانست.
آلوده تر از زمان تولد
بی پروا
بی سر
در جسم سرد خود
مرده بودم.
عید
وفا
پارسال٫
پیش ازبهار
در باغ دلم
ریشه ریشه گلی کاشتم.
کز سبزیش به جهانم رسد نفس.
اینک بهار شد.
در پس ان سال پار.
شد سبزیش رونق بوستان دیگران.
من ماندم
و
کلوت پر از خار خشک خویش.
هبوطم
کویم
در این بهار بی صداش.
رفت ز خاکم به خاک غیر
لیک مانده به قلبم نشانه هاش.
تاه ریشه ریشه
راه نفس بسته ریشه هاش
من مانده ز او٫
هبوط٫
پر از خاطره هاش.
مسخ
واین
تمومی نداره
خنده سرد ساز صدات
تو انجماد کاهیه مغزم.
برو ای پرنده
برو
زمستون تمومی نداره...
فردا
چه فرق که میوه باغ سیب بود
یا
نطفه نبسته مهر.
چشمان شسته!
بوی کهنه مرداب میدهد.
فردا دروغ بود!!!
جور دیگر باید مرد.
فرار
تصویر تقدیر
چون ره نشان کارورنی
دخترکان باکره از چشم زمین
را
چون فصول میخ شده
دیوار نشین
محکوم کرد.۰
نه فرازی
که فرودی.
نه گزیری
که گریزی.
دخترکان دیروز دخترکان فردا.
خمیده خیمه قامتشان
نه از مستی
که بس غریب است و نا آشنا.
ز زجه زنجیرهای بسته به بالهاشان
و
المهای بسته به پاهاشان.
این است تقدیر بختشان.
فریب
من بودم
و
سخاوت سنگینٍ
سیگار.
تکیه داده بر بازوانم
مهر را میجست
بیزار،
بی آر.
قصهء فردا.
فریب اما نوشته هزار
قصهء غصهء فردا.
چشمانم را به پشت مبهم پلکانم دوختم.
بازم عید.
تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درد زانو
خواب - خیال - خمار
قدم - قرار - قسمت
فلق - فردا - فریب
من - او - ما
شب - شراب - شور
خسته - خودم -خواستن
صبح زود - مثل نور - بوف کور
پراید - پیکان - پراید
جاده - کویر - کوه
سحر - سرما - سوز
کویر - کوه - کوهپایه
رفتم - رفتیم - رفت
کفش - کلاه - کوله
راه دراز - عمر دراز
صبحانه - مهرانه - پروانه
خوردم - خوردیم - خورد
کوه بلند - عمر بلند - بخت بلند
دامنه - فاجعه
کوه تنگ - راه تنگ - چشم تنگ
دشت آب - تن به آب - فکر ناب
درد زانو - فکر زالو - درد زائو
راه دراز - فکر باز - عقده ساز
روسری - بی سری
نم نمک - خوش ترک - بهترک
عشق - عشق - عشق
دست من - دست او - دست ما
سیاوش - صدایش - نوایش
باز ای الاهه ناز...
با غم من بساز...
سوی کوه - سوی رود - سوی بود
چون گذشت - بی گذشت - باز گشت
جسم خسته - فکر خسته - عشق رسته
سوی خانه - بی بهانه - با نشانه
من شکسته - او نشسته
درد زانو - درد زانو - درد زائو
مرا
مکروار
-در انتظار زایش درخت
پرهیزگون-
یار
دوستش دارم به مهربانی به خوب . به روح بهاری که فرو برده ریشه در خاکم. دوستیش چون رنگیست بوریا بر باریکنای گیسوانش ، مشکی چون پر کلاغک قلبم. تصویر نگاهش مژده صدها فریب شیرین دخترکانه دهدم به نجوا. دستانش متبخ نجابت. و سر انگشتانش عسل باران عشق. در گستره حضورش بودن به تبسم و رفتنم حاشا که روزی چون باد چون غبار نشیند به بسترم.
چکاد
اینک منم
من زاده زمان
نوشته بر کتیبه پنهان
دیریست رنگ غم به درونم نشسته است
پنهان ز چشم حریفان
رفیقان
نشسته است.
کجایی؟
کجایی؟
آگه ز هر نگفته من,
آه ای ندیده من
مادر زمان
اینک منم
چکاد شبزده در مسلخ زمان
بیراه ای نوشته بر کتیبه پنهان
دستم به دامنت نخورده
مرا
ز کویت
ز رویت
مران.
.
